خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : داستان موفقیت

بایگانی/آرشیو برچسب ها : داستان موفقیت

داستان “مطمئن بودم کار می‌کند”

“چارلز پلوم “یکی از خلبانان نیروی دریایی آمریکا در جنگ ویتنام بود. پس از ۷۵ ماموریت جنگی هواپیمای او مورد اصابت یک موشک زمین به هوا قرار گرفت. پلوم بیرون پرید و به اسارت درآمد. او شش سال در یکی از زندان‌های ویتنام حبس شد.او از این مهلکه جان سالم …

بیشتر بخوانید »

داستان معجزة یک لیوان شیر

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصیل خود را بدست می‌آورد، یک روز به شدت تنگدست شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می‌آورد، تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند. با این …

بیشتر بخوانید »

داستان معجزه یک لیوان شیر

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصیل خود را بدست می‌آورد، یک روز به شدت تنگدست شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می‌آورد، تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند. با این …

بیشتر بخوانید »

داستان درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش، …

بیشتر بخوانید »

داستان رابطه بستنی با خودرو

سالها پیش ؛ یک شركت خودروسازي شكايتي را از يك مشتري با اين  مضمون دريافت كرد:  اين دومين باري است كه برايتان نامه مي نويسم و براي اين كه دفعه قبل پاسخي نداده‌ايد، گلايه‌اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال، موضوع اين است …

بیشتر بخوانید »

رابطه موفقیت با دوست داشتن

كرم شب‌تاب نگاهي به پروانه‌ای كه روي يك گل در نزديكي‌اش نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: “آه، تو چه‌قدر زيبایی!” بعد لحظه‌‌ای سكوت كرد و پرسيد: “مي‌شود تو را دوست داشته باشم؟” پروانه يكه خورد و از كرم شب‌تاب پرسيد: “دوست داشتن من براي تو چه فايده‌‌ای دارد؟” …

بیشتر بخوانید »

داستان رقابت با خود

مارتین در یک مغازه موکت بری مشغول به کار بود. مشکل او این بود که دائم سعی ‌می‌کرد در کار خود سریع‌تر و بهتر از دیگران باشد، اما هرگز موفق به این کار نشده بود.‌ بعد از مدتی، مارتین تصمیم گرفت که فقط با خودش به رقابت بپردازد. به همین …

بیشتر بخوانید »

داستان طمع و قناعت

در روزگاران قديم زني كه به تنهايي و پياده سفر مي كرد .در عبور از كوهستان سنگ گرانقيمتي پيدا كرد. روز بعد او به مسافري گرسنه برخورد كرد. زن كيف خود را باز كرد و مقداري غذا به او داد ولي آن مسافر، سنگ گرانقيمت را ديد و از زن …

بیشتر بخوانید »

داستان زندگی در چهار کلمه

پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه ایستاده بود نزدیک شد و به او گفت :”من می دونم که شما خیلی عاقلید .دلم می خواد راز زندگی رو از زبون شما بشنوم. “ پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد  : “من سرد و …

بیشتر بخوانید »

داستان زندگي نوشيدن قهوه است

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و …

بیشتر بخوانید »