*آلبرت اینشتین اینشتین تا ۴ سالگی حرف نمی زد و نمی توانست تا ۷ سالگی بخواند . به همین دلیل معلم و پدر ومادرش فکر می کردند،او کندذهن و غیراجتماعی است . وی از مدرسه اخراج شد و در امتحان ورودی دانشگاه زوریخ هم رد شد. همه این مسائل باعث …
بیشتر بخوانید »داستان سنگی که کم شد
یکی از بزرگترین بناهای تاریخی شهر کیوتو ، یک باغ ”ذن” است . محوطه ای که از پانزده سنگ تشکیل شده است . باغ اصلی ، شانزده سنگ داشت . نقل است همین که باغبان و طراح باغ، کارش را تمام کرد ، از امپراتور خواست که از باغ دیدن …
بیشتر بخوانید »داستان شانس خود را امتحان کنید!
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت: برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین …
بیشتر بخوانید »شما هم یک نابغه اید
اینشتین زمانی گفت: “هر بچه ای یک نابغه متولد می شود اما علت این که بیشتر مردم مانند نابغه ها عمل نمی کنند این است که نمی دانند چه اندازه خلاق و باهوش اند.” توانمندی های خلاقانه انسانها در جریان استفاده و کاربرد، رشد می یابند، ولی لازم نیست که …
بیشتر بخوانید »داستان شوق پریدن
پرنده کوچک شوق پریدن داشت ولی تجربه و قدرت پرواز نداشت. والدین او دلهرهای عجیب داشتند زیرا آسمان جولانگاه کرکس و عقاب بود. روزها گذشت. جوجه، بزرگ شدن خود و کوچک شدن لانه را میدید و هر چه میگذشت به پرواز مشتاقتر می شد. رؤیای پریدن او را وسوسه می …
بیشتر بخوانید »شیرینی موفقیت پس از تلخی شکست
آنهایی که امروز بالاتر از بقیه قرارگرفته اند، به راحتی به این جایگاه و موقعیت نرسیده اند . آنها تجربه های ناموفق و متعددی را از سر گذرانده اند و اغلب بعد از شکست های متعدد و مواجهه با موانع گوناگون به این جایگاه دست یافته اند. *سوایکایرو هوندا هوندا، …
بیشتر بخوانید »داستان شیوه جلب رضایت خدا
شاگردی نزد استاد روحانی خود رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید . استاد گفت : به گورستان برو و به مردهها توهین کن. شاگرد دستور استاد را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت. استادگفت : جواب دادند؟ شاگرد گفت: نه. …
بیشتر بخوانید »عبور از پلهاي زندگي
سال هاي سال، دو برادر در مزرعه موروثی پدرشان با هم زندگي مي کردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و در نهایت كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ …
بیشتر بخوانید »داستان عشق و شادی
شاگردی نزد استادش رفت و پرسید : “روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟” استاد پاسخ داد : “تنها یک راه وجود دارد : زندگی با عشق “ چند دقیقه بعد شخص دیگری نزد استاد رفت و همین سوال را پرسید . استاد این بار …
بیشتر بخوانید »قدرت کلمات(داستان موفقیت)
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي كوچيك تصميم گرفتند كه با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسيدن به بالای یک دیوار شیبدار بود.جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند. مسابقه شروع شد. راستش, كسي باور نداشت كه قورباغه هاي به اين كوچيكي بتوانند …
بیشتر بخوانید »
فراتر برویم سایتی درباره موفقیت در کار و زندگی