كرم شبتاب نگاهي به پروانهای كه روي يك گل در نزديكياش نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: “آه، تو چهقدر زيبایی!”
بعد لحظهای سكوت كرد و پرسيد: “ميشود تو را دوست داشته باشم؟”
پروانه يكه خورد و از كرم شبتاب پرسيد: “دوست داشتن من براي تو چه فايدهای دارد؟”
كرم شبتاب بدون درنگ پاسخ داد: “آن وقت ميتوانم از نيروي دوست داشتن تو تمام انرژيام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شبتابي نتابيده باشد.”
پروانه پرسيد: “درخشان تابيدن تو چه فايدهای براي من دارد؟”
كرم شبتاب پاسخ داد:”وقتي من آنقدر درخشان بتابم، كرم شبتابهاي زيادي توجهشان به منجلب ميشود، ميآيند و علت آن را از من میپرسند. آن وقت من با آنچنان شوري زيبايي تو را براي آنها توصيف خواهم كرد كه عاشقت شوند و درخشانتر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شبتاب درخشان كه عاشق زيبايي تو اند!”
پروانه به كرم شبتاب خنديد و گفت: “دوستم داشته باش”.

از سایت موفقیت «فراتر برویم»
www.fara.arjmandifar.ir
فراتر برویم سایتی درباره موفقیت در کار و زندگی