در روزگاران قديم زني كه به تنهايي و پياده سفر مي كرد .در عبور از كوهستان سنگ گرانقيمتي پيدا كرد. روز بعد او به مسافري گرسنه برخورد كرد. زن كيف خود را باز كرد و مقداري غذا به او داد ولي آن مسافر، سنگ گرانقيمت را ديد و از زن خواست تا آن را به او بدهد. زن عاقل بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد….
مرد مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسيار شادمان گشت. او مي دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد كه با آن میتواند تا آخر عمر، زندگي بي دردسر و پرنعمتی را داشته باشد.
چند روزي گذشت ولي طمع مرد او را راحت نگذاشت .او مرتب با خود مي گفت:” اگر او چنين سنگ باارزشي را به اين سادگي به من داد پس اگر از او مي خواستم بيش از اين نیز به من ميداد. “
بنابراين بازگشت و با سختي فراوان آن زن را پيدا كرد سنگ گرانقيمت را به او بازگرداند و به او گفت:” من خيلي فكر كردم و مي دانم كه اين سنگ چقدر ارزش دارد اما من او را به تو باز ميگردانم به اين اميد كه چيزي به من بدهي كه از اين سنگ با ارزشتر باشد.”
زن عاقل گفت:” از من چه مي خواهي؟”
مرد گفت: “همان چيزي كه باعث شد به اين راحتي از اين همه ثروت چشم پوشي كني!”
زن پاسخ داد: “قناعت.”
ما با آنچه بدست مي آوريم زندگي مي كنيم و با آنچه مي بخشيم، زندگي مي سازيم.

فراتر برویم سایتی درباره موفقیت در کار و زندگی