خانه / موفقیت / داستان موفقیت (صفحه 2)

داستان موفقیت

داستان زندگی در چهار کلمه

پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه ایستاده بود نزدیک شد و به او گفت :”من می دونم که شما خیلی عاقلید .دلم می خواد راز زندگی رو از زبون شما بشنوم. “ پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد  : “من سرد و …

بیشتر بخوانید »

داستان زندگي نوشيدن قهوه است

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و …

بیشتر بخوانید »

سرگذشت آدم های موفق

*آلبرت اینشتین اینشتین تا ۴ سالگی حرف نمی زد و نمی توانست تا ۷ سالگی بخواند . به همین دلیل معلم و پدر ومادرش فکر می کردند،او کندذهن و غیراجتماعی است . وی از مدرسه اخراج شد و در امتحان ورودی دانشگاه زوریخ هم رد شد. همه این مسائل باعث …

بیشتر بخوانید »

داستان سنگی که کم شد

یکی از بزرگترین بناهای تاریخی شهر کیوتو ، یک باغ ”ذن” است . محوطه ای که از پانزده سنگ تشکیل شده است . باغ اصلی ، شانزده سنگ داشت . نقل است همین که باغبان و طراح باغ، کارش را تمام کرد ، از امپراتور خواست که از باغ دیدن …

بیشتر بخوانید »

داستان شانس خود را امتحان کنید!

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت: برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین …

بیشتر بخوانید »

شما هم یک نابغه اید

اینشتین زمانی گفت: “هر بچه ای یک نابغه متولد می شود اما علت این که بیشتر مردم مانند نابغه ها عمل نمی کنند این است که نمی دانند چه اندازه خلاق و باهوش اند.”  توانمندی های خلاقانه انسان‌ها در جریان استفاده و کاربرد، رشد می یابند، ولی لازم نیست که …

بیشتر بخوانید »

گام‌های به سوی موفقیت

*اگر گام به گام پیش بروید، به هر چه بخواهید می‌رسید. حقیقت این است که هر نوع مهارتی را می‌توان یاد گرفت، هر مشکلی را می‌شود حل کرد و هر کاری را می‌توان به نتیجه رساند، فقط اگر مرحله به مرحله پیش بروید و کارهای بزرگ را به قسمت‌های کوچک‌تر …

بیشتر بخوانید »

داستان شوق پریدن

پرنده کوچک شوق پریدن داشت ولی تجربه و قدرت پرواز نداشت. والدین او دلهره‌ای عجیب داشتند زیرا آسمان جولانگاه کرکس و عقاب بود. روزها گذشت. جوجه، بزرگ شدن خود و کوچک شدن لانه را میدید و هر چه می‌گذشت به پرواز مشتاق‌تر می شد. رؤیای پریدن او را وسوسه می …

بیشتر بخوانید »

داستان شیوه جلب رضایت خدا

شاگردی نزد استاد روحانی خود رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید . استاد گفت : به گورستان برو و به مرده‌ها توهین کن. شاگرد دستور استاد را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت. استادگفت : جواب دادند؟ شاگرد گفت: نه. …

بیشتر بخوانید »

عبور از پل‌هاي زندگي

سال هاي سال، دو برادر در مزرعه موروثی پدرشان با هم زندگي مي کردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و در نهایت كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ …

بیشتر بخوانید »