سال هاي سال، دو برادر در مزرعه موروثی پدرشان با هم زندگي مي کردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و در نهایت كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ …
بیشتر بخوانید »داستان عشق و شادی
شاگردی نزد استادش رفت و پرسید : “روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟” استاد پاسخ داد : “تنها یک راه وجود دارد : زندگی با عشق “ چند دقیقه بعد شخص دیگری نزد استاد رفت و همین سوال را پرسید . استاد این بار …
بیشتر بخوانید »قدرت کلمات(داستان موفقیت)
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي كوچيك تصميم گرفتند كه با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسيدن به بالای یک دیوار شیبدار بود.جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند. مسابقه شروع شد. راستش, كسي باور نداشت كه قورباغه هاي به اين كوچيكي بتوانند …
بیشتر بخوانید »
فراتر برویم سایتی درباره موفقیت در کار و زندگی